محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
374
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنگاه وحى آمد كه بگو اى گوشت و عصب و پوست ، به اذن خدا استخوانها را بپوشيد . گويد : و او نظر كرد و استخوانها عصب گرفت سپس گوشت گرفت و پوست و موى گرفت تا خلقت آن كامل شد اما جان نداشت . » آنگاه دعا كرد تا جان بگيرند و از خود برفت و چون به خود آمد قوم نشسته بودند و سبحان الله مىگفتند كه خدايشان زنده كرده بود . و نگفتهاند كه حزقيل چه مدت در بنى اسرائيل ببود . و چون خداوند عز و جل حزقيل را بميرانيد ، حادثه ها در بنى اسرائيل بسيار شد و پيمان خدا را كه در تورات بود ترك كردند و بتپرست شدند و خداوند الياس پسر ياسين ، پسر فنحاص پسر عيزار ، پسر هارون پسر عمرتان را بر آنها مبعوث كرد . محمد بن اسحاق گويد : وقتى خداوند حزقيل را به جوار خويش برد در بنى - اسرائيل حوادث بزرگ رخ داد و پيمان خدا را از ياد ببردند و بتپرست شدند و خدا الياس را به پيمبرى فرستاد و چنان بود كه پيمبران بنى اسرائيل پس از موسى به احياى تورات كه فراموش شده بود مبعوث مىشدند و الياس به دوران يكى از پادشاهان بنى اسرائيل بود كه احاب نام داشت و نام زنش ازبل بود و پادشاه تصديق الياس كرده بود و الياس كار وى را سامان داده بود و ديگر بنى اسرائيل بتى به نام بعل داشتند كه آن را به جاى خدا مىپرستيدند . گويد : و از بعضى مطلعان شنيدهام كه بعل زنى بود كه وى را به جاى خدا پرستش مىكردند . و خدا حكايت الياس را با محمد صلى الله عليه و سلم چنين گويد : « * ( وَإِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ . إِذْ قال لِقَوْمِه أَ لا تَتَّقُونَ . أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ ، الله رَبَّكُمْ وَرَبَّ آبائِكُمُ الأَوَّلِينَ 37 : 123 - 126 ) * » [ 1 ] .
--> [ 1 ] صافات : 123 تا 126